+ نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
21:20 |
رویاهایت را باور دارم
آیا یاری ات می کند
که بدانی
تا چه مایه به تو ایمان دارم؟
وقتی دشواری پیش می آید
به خاطر آور
به خاطر آور که کسی را داری
که هماره در کنار توست
پا به پایت گام بر می دارد
خواه برنده باشی یا بازنده
خواه شاد باشی یا غمین
آن قدر باورت دارم که روز آفتابی فردا را
باورت دارم ...
شری کارمون
+ نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
22:47 |
+ نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
22:30 |
دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه مي داني .
صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني
. شدم از درد و تنهايي گلي پژمرده و غمگين .
ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو مي داني .
ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم .
چرا اي مركب عشقم چنين آهسته مي رانی .
تپش هاي دل خستم چه بي تاب و هراسانند .
به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني .
دلم درياي خون است و پر از امواج بي ساحل .
درون سينه ام آري تو آن موج هراساني .
هماره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن .
چه فرقي مي كند اما تو كه اين را نمي دانی + نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
0:6 |
همه دلواپسی من واسه دوریه نگاته
این همه هق هق و ناله از نبودن چشاته میدونم دلت همین جاست پیش یاد و خاطراتت لحظه ی غروب خورشید لای برگای کتابت وقتی یاد تو می افتم دلم از غصه می گیره که چرا تنها نشستی پیش تنهاییت دوباره صدای پاهات میاد باز توی ذهن کوچه ی غم اما این فقط یه رویاست که میشینه توی قلبم دیگه دلواپسی بسه دیگه چاره ای ندارم دیگه باورم شده رفتن تو از تو خیالم می مونم تنهای تنها دوباره با خاطراتت توی ظلم شب میشینم زیر رگبار نگاهت می دونم همیشه هستی در نهایت یه رویا می دونم پیشم می مونی حتی با یک دله تنها
+ نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
0:27 |
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
+ نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
14:29 |
من صبورم اما ........ بخدا دست خودم نیست اگر می رنجم یااگر شادی زیبایی ترا به غم غربت چشمان خودم می بندم ............. من صبورم اما ........... اینقدر باهمه ی عاشقیم محزونم وبه یاد همه ی خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم افتاده به غم مغمومم من صبورم اما ........... بی دلیل ازقفس کهنه شب می ترسم بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب وچراغی که ترا از شب متروک دلم دور کند می ترسم من صبورم اما ............. آه این بغض گران صبرنمی داند چیست
+ نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
14:28 |
+ نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
1:5 |
چقدردلم برایت تنگ شده انقدر که فقط نام زیبای تودران جای می گیرد عزیز من ، قلب من ای کاش می شد اشکهای طوفانی ام را قطره قطره جمع کرد تا تو در دریای غم الود ان غروب چشمانم را نظاره کنی ای کاش می شد فقط یکبار فریاد بزنم دوستت دارم و تو صدایم را می شنیدی نمی دانم چطور،کجا وچگونه باید به تو برسم ای کاش بجای عکس زیبایت وجود نازنینت پیش رویم بود و حرف های نا گفته ام را می شنیدی به راستی که تو اولین عشق راستینم هستی شاید در گذشته هرگز این چنین عاشق نشده بودم اما حال خوب می دانم که فقط با شنیدن نام زیبایت چشمانم بی اختیار می بارد ای امید اخرینم بدان که هر روز هر ساعت و هر لحظه به درگاه افریدگار تو دعا می کنم تا فقط یکباربتوانم چشمانم را زندانی نگاهت کنم + نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
22:14 |
جانی دارم وآن را فدایت میکنم
جانی دارم و آن را فدایت می کنم اشکهای دیدگانم را عطایت می کنم خوبرویان گرچه مشهورند در دلدادگی من ولی از جمله خوبان جدایت میکنم تو چون شیرین ومن با تیشه ی عشقت شبی بیستون سینه ام را خاک پایت می کنم چشمان من غریق اشک هجران تو شد با تمام خستگی هایم صدایت می کنم بهر چشمان تو باختم زندگی را نازنینا بازهم هر لحظه و هر دم دعایت می کنم + نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
0:45 |
آید آن روز که بینم ماه روی آن نگار؟ پای بسته ، دل شکسته ، من نشسته، او سوار آید آن روزی که بر چشمم نهد پا از لگام؟ دست من بگرفته و با خود برد آن شه سوار آید آن روزی که بزداید ز دل زنگار جهل؟ دشت افکارم زداید از در و دای و حصار آید آن روزی که صد بوسه به دستانش زنم؟ بر سرم دستی کشد از روی لطف آن گلعزار آید آن روزی که شیدا را غلام خود کند؟ در رکاب یار ، شیدا جان کند قربان یار + نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
23:37 |
زچشمت اگر چه که دورم هنوز پر از اوج عشق و غرورم هنوز اگر غصه بارید از ماه و سال به یاد گذشته صبورم هنوز شکستند اگر قاب یاد مرا دل شیشه دارم بلورم هنوز سفر چاره دردهایم نشد پر از فکر راه عبورم هنوز ستاره شدن کار سختی نبود گذشتم ولی غرق نورم هنوز اگر کوک ماهور با ما نساخت پر از نغمه پاک شورم هنوز قبول است عمر خوشی ها کم است... ولی با توام پس صبورم هنوز
+ نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
22:10 |
عشق يعني زنـــــــــدگي ٬ يعني نفس عشق يعني گل ٬ نه خاشاك و نه خس شاخه اي گل در گلستــــــــــان كاشتن مهر و يكرنگي ٬ رفيقي با وفـــــــــــــــا چنگ و ساز و تار٬ هــــــمراه نــــــــــوا عشوه را ديــــــدن ٬ همي تب داشتن راهي از ايــن دل بر آن ســـينه چو پل چشـــــمه آبي نهـادن روي خــــــــاک عشق يعني دوستت دارم و بــــــس + نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
10:15 |
+ نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
0:16 |
+ نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
0:13 |
سفر خدا حفظت کنه ميري سفر الهي آمين تو که ميري سفر تنها ميشم من خدا حفظت کنه ميري سفر الهي آمين + نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
7:35 |
+ نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
1:27 |
+ نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
1:9 |
+ نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
11:24 |
+ نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
1:0 |
بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم به غنچه های محبت بهار هم باشیم آزمودم زندگی دشت غم است شادیش اندوه و عیشش ماتم است در میان جمع مردان یا همیشه مرد باش یا دم از مردی مزن یا یکسره نامرد باش بمیرم من واسه اون دلشکسته که چون من خیری از دنیا ندیده خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتراست کارم از گریه گذشته به خودم میخندم
+ نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
1:34 |
وطنم......
وطنم......
نمی دانم به جرم چیدن کدامین سیب سرخ....... از بهشت وجودت رانده شده ام؟........ و طنم،گر چه از تو تنها نامی شنیده ام........ ولی عطر وجودت با بند بند وجودم در آمیخته....... وطنم،روزی به سویت خواهم آمد..... با کوله ای پر از درد و رنج...... با زخم های ناسوری که غربت بر پیکر نیمه جانم به یادگار نهاده....... آری روزی باز خواهم گشت...... تا رنجنامه ی قطور غربتم برای همیشه به پایان رسد....... پس آغوش بگشا ای وطن...... و مرا همچون مادر جدا مانده از فرزند در آغوش گیر...... و بر زخم های عریان جسم و روحم مرهم باش...... آری روزی باز خواهم گشت...... و پروانه صفت بر گرد کعبه وجودت صد بار طواف خواهم کرد...... و بر بلندای، بیکران بامداد پر مهرت...... عظمت خورشید نقاشی می کنم....... تا مرهمی باشد از صداقت و لبخند........ بر کهنه زخم های مظلوم پیکرت....... آری روزی باز خواهم گشت...... و تیرگی ها را از وجودت پاک خواهم کرد...... وبه جای آن،خواهم نوشت....... روشنایی،عشق،امید...... آری روزی باز خواهم گشت........ و با هم خورشید را بوسه خواهیم زد...... و بر آن خواهیم نوشت...... ما آمده ایم،تا تو را میان فرزندان آدم قسمت کنیم...... تا هر چه تاریکی است،روشن...... هر چه تلخی است، شیرین...... هر چه جدایی است،وصل.... و همه ی رنگ ها بی رنگ شوند....... تا فرزندانمان فارغ از هر رنگ...... طعم شیرین زندگی در بهشت وطن را بچشند........ و آن گاه دوباره متولد خواهم شد...... و این بار زندگی زیباست....... آری روزی به سویت خواهم آمد ای وطنم ....... + نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
3:20 |
خدايا بشكن اين آيينه هارا كه من از ديدن آيينه سيرم مرا روي خوشي از زندگي نيست ولي از زنده ماندن ناگزيرم ازآنروزي كه دانستم سخن چيست همه گفتند :اين دختر چه زشت است كدامين مرد اورا مي پسندد دريغا دختري بي سرنوشت است چودر آيينه بينم روي خودرا درآيد از درم غم با سپاهي سه روزي نصيبم كردي اما نبخشيدي مرا چشم سياهي به هرجا پا نهم از شومي بخت نگاه دلنوازي سوي من نيست از اين دلها كه بخشيدي بمردم يكي در حلقه ي گيسوي من نيست مرا دل هست اما دلبري نيست تنم دادي ولي جانم ندادي بمن حال پريشان دادي اما سرزلف پريشانم ندادي به هرجا ماهرويان رخ نمودند نبردم توشه اي جز شرمساري خزيدم گوشه اي سر در گريبان به درگاه تو ناليدم بزاري چو رخ پوشم ز بزم خوبرويان همه گويند او مردم گريز است نميدانند،زين دردگرانبار فضاي سينه ي من ناله خيز است به هرجا همگنانم حلقه بستند نگينش دختري نازآفرين بود زشرم روي نازيبا در آن جمع سرمن لحظه ها بر آستين بود چومادربيندم درخلوت غم زراه مهرباني مينوازد ولي چشم غم آلودش گواهست كه دراندوه دختر ميگدازد ببام آفرينش جغد كورم كه در ويرانه هم نا آشنايم نه آهنگي مرا تا نغمه خوانم نه روشن ديده اي تا پرگشايم خدايا بشكن اين آيينه هارا كه من از ديدن آيينه سيرم مرا روي خوشي از زندگي نيست ولي از زنده ماندن ناگزيرم خداوندا!خطا گفتم ببخشاي تو برمن سينه اي بي كينه دادي مرا همراه رويي ناخوشايند دلي روشنتر از آيينه دادي مرا صورت پرستان خواردارند ولي سيرت پرستان ميستايند به بزم پاكجانان چون نهم پاي در دل برويم ميگشايند ميان سيرت و صورت خدايا دل زيبا به از رخسار زيباست بپاس سيرت زيبا كريما دلم برزشتي صورت شكيباست + نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
13:25 |
+ نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
17:25 |
خبر به دورترین نقطه جهان برسد نخواست او به من خسته بی گمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟ چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی برود از دلت جدا باشد به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد رها کنی بروند تا دو پرنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد به او که عاشق او بودم زیان برسد خدا کند که فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!! + نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
2:24 |
+ نوشته شده توسط سلطان عشـــــــــــــــق در ساعت
17:41 |
|
|